تبليغاتX
ققنوس
ققنوس

گل ِسرخ! اي تناقض ناب،
شوق ِخواب ِهيچ کس نبودن
پشت ِاين همه پلک.

 راينر ماريا ريلکه

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 5:48  توسط جواد.ش | 

اي تهي ازرودپرتلاطم بودن

 

اي خالي ازوجود

 

ازبودهاوهستها

 

اي لبريزازهيچ

 

هيچ   غصه ي امروزبي فردا    فرداي بي ديروز

 

نمي دانم   نمي دانم شايدفردا

 

بتواني تنهاييت رابا يك نفرهيچ

 

تقسيم كني

 

 

شايدفردادلت باهيچ پيوندخواهدخورد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 4:56  توسط جواد.ش | 

شین

سربسته باش پیشانی شکسته
 زنهاری که از این خزان خسته می وزد
 چیدن محبوبه های شب را
 تنها به یاد خواهد داد

سید علی صالحی


2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 5:23  توسط جواد.ش | 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!


قیصر امین پور
2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 5:17  توسط جواد.ش | 

نيما يوشيج


 


 قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ي جهان،
آواره مانده از وزش بادهاي سرد،
بر شاخ خيزران،
بنشسته است فرد.
بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان.

او ناله هاي گمشده تركيب مي كند،
از رشته هاي پاره ي صدها صداي دور،
در ابرهاي مثل خطي تيره روي كوه،
ديوار يك بناي خيالي‌
مي سازد.
از آن زمان كه زردي خورشيد روي موج‌
كمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج‌
بانگ شغال، و مرد دهاتي‌
كرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعله ي خردي‌
خط مي كشد به زير دو چشم درشت شب‌
وندر نقاط دور،
خلق اند در عبور ...
او، آن نواي نادره، پنهان چنان كه هست،
از آن مكان كه جاي گزيده ست مي پرد
در بين چيزها كه گره خورده مي شود
يا روشني و تيرگي اين شب دراز
مي گذرد.
يك شعله را به پيش‌
مي نگرد.

جايي كه نه گياه در آنجاست، نه دمي‌
تركيده آفتاب سمج روي سنگهاش،
نه اين زمين و زندگي اش چيز دلكش است‌
حس مي كند كه آرزوي مرغها چو او
تيره ست همچو دود. اگر چند اميدشان‌
چون خرمني ز آتش‌
در چشم مي نمايد و صبح سپيدشان.
حس مي كند كه زندگي او چنان‌
مرغان ديگر ار بسر آيد
در خواب و خورد
رنجي بود كز آن نتوانند نام برد.

آن مرغ نغزخوان،
در آن مكان ز آتش تجليل يافته،
اكنون، به يك جهنم تبديل يافته،
بسته ست دمبدم نظر و مي دهد تكان‌
چشمان تيزبين.
وز روي تپه،
ناگاه، چون بجاي پر و بال مي زند
بانگي برآرد از ته دل سوزناك و تلخ،
كه معنيش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنج هاي درونيش مست،
خود را به روي هيبت آتش مي افكند.

باد شديد مي دمد و سوخته ست مرغ!
خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در
.
        
بهمن 1316

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 5:39  توسط جواد.ش | 
بار خدا يا پناه مي برم به تو
از اين که در پيش چشمها ظاهر من نيکوو باطن من در انچه پنهان مي دارم نزد تو زشت باشد
در حالي که حفظ کنم خود را نزدمردم به رياو خود نمايي به همه آنچه تو از من به آن آگاهي
پش به مردم خوش ظاهر جلوه کنم و بد کاريم را به سوي تو آرم که در نتيجه ببندگانت نزديک
واز خوشنوديهايت دور گردم.
امام علي ع
2 نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 5:3  توسط جواد.ش | 
وقتي كه ماهي تابه ي تو هم از پختن نيمروخسته شود

وقتي دوختن تك تكمه اي
  
انگشتان ترا به دو صدبارطعمه ي سرسوزن كند

وقتي لباسهايت ازهماغوشي بالباس هاي دگر خشكشويي دلزده شوند

 
 وقتي مشتري دايم ساندويچي محل شدي

وقتي از بي نظمي  كثيفي  سكوت وفراغت دل تنگ شدي

 
وقتي قصد طلاق تنهايي را داشتي
 
وقتي كه خوشي سخت بزند زير دلت
 
آن وقت است كه مي فهمي
 
 زن چيز خوبي است

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 4:52  توسط جواد.ش | 
روزهاي هفته منتظر جمعه مي مانم
جمعه ها منتظر تو
کاش همين امروز بيايي

سيد محسن هاشمي
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 5:42  توسط جواد.ش | 
حادثه ي  عشق
بيا که حادثه ي عشق را شروع کنيم
زشرق زخمي دل ناگهان طلوع کنيم
براي تنگي دل حجم شب وسيع تر است
بيا شبانه به درگاه او خشوع کنيم
دو دست آبي از اين آستين فرا ببريم
فروتنانه در آن آستان خضوع کنيم
براي يافتن معني صريح حضور
به اصل نسخه ي قاموس خود رجوع کنيم


 قيصر امين پور

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 10:54  توسط جواد.ش | 

گل باغ آشنايي

 از م. آزاد

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.

گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟

نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!

گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟

گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.

منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 4:9  توسط جواد.ش | 

وقتي كه من بچه بودم

 از اسماعيل خويي

وقتي كه من بچه بودم
پرواز يك بادبادك
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلك
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي كوتاه

وقتي كه من بچه بودم
خوبي زني بود
كه بوي سيگار ميداد
و اشكهاي درشتش
از پشت آن عينك ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت

وقتي كه من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند

وقتي كه من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمكار مظلوم

وقتي كه من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
كه بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي

وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد

وقتي كه من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود

وقتي كه من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفكر
چندين فراوان نبودند
وقتي كه من بچه بودم
مردم نبودند

وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 3:44  توسط جواد.ش | 
« جرأت دیوانگی »
انگار مدتی است که احساس می‌کنم      خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است          دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم                                   در بیست سالگی متولد شوم
انگار                                                   فرصت برای حادثه
از دست رفته است                                از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند                           فرصت برای حرف زیاد است
اما                                                      اما اگر گریسته باشی…
آه…                                                    مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عمرت                         یک روز، یک نفس
بی‌حس مرگ زیسته باشی!                   انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است                              دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ              عاقبت
یک روز                                                دیوانه می‌شوم!شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این باشم
با این همه تفاوت                                 احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی
بد نیست                                           حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است                             و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی                              خسته است
امضای تازه من دیگر
امضای روزهای دبستان نیست               ای کاش
آن نام را دوباره پیدا کنم                        ای کاش                                        
آن کوچه را دوباره ببینم                        آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم افتاد
و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد                    آنجا که
یک کودک غریبه                                   با چشم‌های کودکی من نشسته است
از دور                                               لبخند او چقدر شبیه من است!
آه ای شباهت دور!                             ای چشم‌های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است     بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم                                  گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم                        بگذار…
بگذریم!                                            این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

« قیصر امین‌پور
2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 19:22  توسط جواد.ش | 

 

همان‌طوری كه مادر حدس زد شد

پدر آمد به شهر و نابلد شد

به شهر آمد، بساط واكس واكرد.

نشست آنجا كه معبر بود، سد شد

پدر را شهرداری آمد و برد

بساطش ماند بی‌صاحب، لگد شد

پدر از معضلات اجتماعی است

كه تبدیل‌ِ به شعری مستند شد

و بعد آمد كوپن بفروشد اما

شبی آمد به خانه گفت بد شد

دوباره ریختند و جمع كردند

خطر از بیخ گوشم باز رد شد

پدر جان كند و هی از خستگی مرد

نفس در سینه‌اش حبس ابد شد

به مادر گفت من كه رفتم اما

همان‌طوری كه گفتی می‌شود شد

به یاد روی ماهش بودم امشب

نشستم گریه كردم جزر و مد شد.



مریم آریان

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 6:51  توسط جواد.ش | 
هديه‌اي به پدر
پدر، عشق تو مثل لطافت و زيبايي يک روز قشنگ بهاري است.
پدر، ياد تو مثل بي‌خيالي و راحتي يک روح سبکبال، در گردش يک روز خوش آب و هواي تابستاني است.
پدر، فکر به تو مثل گرماي کنار هيزمي سرخ شده از آتش، در يک روز سرد زمستاني است. پدر، امنيت در تو مثل آغوش گرم مادري پر مهر، براي فرزندي ترسان از دنياي ناشناخته‌هاست. پدر، کلام تو مثل مشعلي روشن و فروزان، در تاريکي راه‌هاي مخوف و پر پيچ و خم زندگي است.
پدر، روح تو مثل آرامش و سکون، بعد از يک جابجايي مکان، از زماني تا به ابديت است.
پدر، سپر تو نه مثل، بلکه خود عشق، خود امنيت، خود کلام و خود نجات توست.
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 2:41  توسط جواد.ش | 

 

اين بار با _ ستاره و شب _ جمله اي بساز!

سارا اشاره كرد به آن راه دوردست

 

ده سال مي شود پدرم رفته آسمان

خانوم اجازه! ولي برنگشته است.

 

خانوم خنده اي زد و پرسيد: دخترم!

در جمله هاي ناقصت اصلاً ستاره هست؟

 

ترسيده بود نمره اش اين بار كم شود

خانوم ... شب ... دوباره بالا گرفته است

 

خانوم اجازه! صبح و شب ما يكي شده

خانوم اجازه! خانه ي ما بي ستاره است.

 

مريم سقلاطوني

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 7:12  توسط جواد.ش | 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 7:6  توسط جواد.ش | 

صد بار گفته بودي: سارا پدر ندارد

 

از آسمان هفتم اصلاً خبر ندارد

 

سارا نگاه خيسش بر آسمان نشسته

 

به شيشه ها نوشته " سارا پدر ندارد"

 

 

هر روز گفته با خود، باباي من مي آيد

 

بابا پريد، اما سارا خبر ندارد

 

 

بر دفترش نوشته: بابات مُرده سارا

 

او گفت: جمله تو ربطي به پر ندارد

 

 

باباي مُرده او باباي مَردِه خوانده

 

آخر كلاس اول زير و زبر ندارد

 

 

بابا رسيده امشب، باور نكرده سارا

 

باباي او كجا و مردي كه سر ندارد

 

 

زهرا توقع همداني

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 6:31  توسط جواد.ش | 

میلاد مولود کعبه مبارک

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 0:53  توسط جواد.ش | 
دشتِ پِرخروش
هزار توها،
آفريده هاي زمان،
نيست مي شوند.

(تنها
دشتِ سترون مي ماند.)

دلِ آدم،
سرچشمهء همهء آرزوها،
نيست مي شود.

(تنها
دشتِ سترون مي ماند.)

صبح دروغين

و بوسه ها

نيست مي شوند.


آنچه مي ماند

تنها

دشت سترون است.

دشتي پُر خروش

 

فدريکو گارسيا لورکا



2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 6:32  توسط جواد.ش | 
گوش کن


اگر ستاره ها روشن شده اند

يعني کسي هست که به آنها نياز دارد

يعني که کسي مي خواهد آنها باشند

کسي که آنها را لکه هايي مي پندارد

سوراخهايي باشکوه



عصبي

در چرخش غبار بعد از ظهر

منفجر مي شود بروي خدا

هراسان

مي تواند از قبل دير کرده باشد

در پارگي ها و از هم گسستن ها

دست نيرومند خدا را مي بوسد

خواهش مي کند از او قول بدهد

که آنجا حتما ستاره خواهد شد

قسم مي خورد که امتحان سخت بي ستارگي را تحمل نکند

بعد همان اطراف

دلتنگ و متفکر

سرگردان

سکوت منتشر...

به ديگران مي گويد :

حالا همه چيز خوبست

شما خيلي متاسف نيستيد ......... هستيد ؟

گوش کن

اگر ستاره ها روشن شده اند

يعني کسي هست که به آنها نياز دارد
يعني ضروري ست
بايد
هر عصر

در کوچکترين ستاره ي تنها صعود کرد

بالا تر از بلند ترين نقطه هر آسمانخراش

 

ولاديمير ماياکوفسکي

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 6:26  توسط جواد.ش | 
فرشته

 

مادر گفت: پدر مي آيد

 

بار اول پدرم پايش جا ماند

 

مادر گفت: فرشته آن را برده است

 

بار ديگر پدر يك چشم نداشت

 

مادرم گفت: بال فرشته بر آن ساييده است

 

بار آخر به جز يك تكه پوتين پدر

 

اثري از او بر خاك نماند

 

مادر در پاسخ چشمان به در دوخته گفت:

 

فرشته اين بار خسته شد از بس كه پدر را تكه تكه برده است

 

جواد.ش

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 6:19  توسط جواد.ش | 
آواز عاشقانه
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست


قيصر امين پور


2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 1:22  توسط جواد.ش | 

به سوداي ديدنت قصد سفر كردم

بسي زاري كه پنهان در گلو كردم

تو را ديدم همان بودي كه مي بايد

تو را من در شب مهتابي پاييز ديدم
**********

زندگي زيباست اما بي تو نه

مثل يك روياست اما بي تو نه

عشق هم زيباست زيبا و قشنگ

مثل يك درياست اما بي تو نه

شهرت ليلي و مجنون داشتن

دل بخواه ماست اما بي تو نه

من نگفتم نيست غوغا روز حشر

كفتمت  غوغاست اما بي تو نه

اين دروغ كوثر و باغ بهشت

حال گيرم راست اما بي تو نه

اکرم.ن

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 5:32  توسط جواد.ش | 

و اگر جدايي را پاياني بود و اندوه را فراموشي من مي ماندم و برايش باغچه گلي به يادگار مي كندم تا بوي گل او را مست كند

و باز بخندد و نگاهش را پشتوانه اي براي دلم قرار دهد و با لبخند او من نيز لبخندي بر دلم آورم تا آن روز وآن خنده و آن ديدار جاودانه شود سالهاست عشقم را در صندوقچه قلبم گذاشته ام و كليد

صندوق را در بطري تنهايي نهاده و به درياي بي پايان اميد شناور

ساخته ام تا شايد مسافري با زورق مهتاب و با كوله باري از محبت

آن را از آب برگيرد و نياز نامه ام را بر خواند و به ياري ام بشتابد

آري اين گونه ثانيه ها را مي شمارم و در حسرت كده غريب خود به انتظار مي نشينم

موج موسيقي عشق تو

مرا ويران كرد

در تنم دست ويرانگر تو

مرا خاكستر كرد

پرپرم مي كني اي غنچه

رنگين بهار

پر پر م مي كني

من آن خاموش

اما پر زرازم

پر از اشك شقايق

داغدارم

به سوداي ديدنت قصد سفر كردم

بسي زاري كه پنهان در گلو كردم

تو را ديدم همان بودي كه مي بايد

تو را من در شب مهتابي پاييز ديدم

غروب هاي غمينم

در اين زمان نياز

چه ساكت و سرد است
امشب تمام ستارگان دلم از روزنه چشمانم در حال فرو افتادن هستند و من در تنهايي خويش آرام خزيده ام آه سكوت است و سكوت و تنهايي جانكاه

من هر شب غربتم را در آغوش مي كشم و گونه هايم تر مي شود

اين روز ها خيال مي كنم كه در امتداد احساسم و چشمانم از انتظار سفيدي مي زند و در كوچه هاي خيالم پرسه مي زنم

شب بود و مهتاب

ستاره بود كه از آسمان فرو مي ريخت و دختر شب اين زيباي سيه چرده با شرم برهنگي خويش را پنهان مي نمود

زيبايي اين ليلي وش آدمي را مجنون و مفتون مي سازد و سكوت

روياييش سكر آور است و وصف ناشدني

اكنون اين سوگنامه دل من است

كه با تو نغمه مي سازد

ديشب من بودم و غم

ديشب من بودم و اشك

ديشب من بودم و ياد با تو بودن

مهتاب بود و رويايي

گويي خيالت

آرام مي خزيد

در اين شب مخمور تنهايي

شاعرش رو نمي دانم ؟

شب كه از ساز دلم ناله بر مي خيزد

نغمه ها در جان من شعله مي ريزد

سر به ديوار غمت مي گذارد دل

اختران را تا سحر مي شمارد دل

يك ستاره مي شود روشن و خاموش

هم چو من گويا كه شب بار غم بر دوش

تا سحر در سفر از دل شبها يكه و تنها

اختر من گه نهان گه شود پيدا

عاقبت گيرد شبي اين سفر پايان

اختر عمرم شود از نظر پنهان

تا سحر در سفر از دل شبها يكه و تنها

اختر عمر من است اين فلك پيما

 

زندگي زيباست اما بي تو نه

مثل يك روياست اما بي تو نه

عشق هم زيباست زيبا و قشنگ

مثل يك درياست اما بي تو نه

شهرت ليلي و مجنون داشتن

دل بخواه ماست اما بي تو نه

من نگفتم نيست غوغا روز حشر

كفتمت  غوغاست اما بي تو نه

اين دروغ كوثر و باغ بهشت

حال گيرم راست اما بي تو نه

 

با الهام از غزليات حافظ:

نيمه شبي رفتم و حلقه به درش كوفتم

چشم به نرگس شهلاي رخش دوختم

روز دگر شمع صفت وز پيش

سوختم و سوختم و سوختم

 

چون نامه اعمال مرا پيچيدند

بردند به ميزان عمل سنجيدند

بيش از همه گناه ما بود ولي

مارا به محبت علي بخشيدند

با من بودي منت نمي دانستم

يا من بودي  منت نمي دانستم

چون من شدم از ميان تو دانستم

با من بودي منت نمي دانستم

اي گشته وجود من همه يكتا تو

آن غمكده پس ندانم منم يا تو

غم حلقه دل گرفت دل گفت در آي

بيگانگيي نيست تو مايي ما تو

 

مرا به دل هوسي نيست مرغ تصويرم

هوا را از من بگير اما خنده ات را نه

اما

با ما به از اين باش كه باخلق جهاني

زيرا :

تو را دوست دارم چو نان و نمك

بازم چشام باروني شده

 هواي دل ابري شده

بازم به ياد تو دلم

همش يك آهنگ مي خونه

بيا بهار من بيا

بازم برام زمزمه كن

اميد تو اين دل من

با خنده هات جوانه زن

نمي دانم  چرا ؟ اما تو را هر جا كه مي بينم

كسي  انگار مي خواهد زمن تا با تو بنشينم

تن يخ كرده آتش را كه مي بيند چه مي خواهد

هماني را كه مي خواهم تو را وقتي كه مي بينم

تو تنها مي تواني آخرين در مان من باشي

بدينسان ديگران بيهوده مي جويند تسكينم

تو آن شعري در من جايي نمي خوانم كه مي ترسم

به جانت چشم زخم آيد چو مي گويند تحسينم

زبانم لال اگر روز ي نباشيمن چه خواهم كرد

چه خواهد رفت آيا بر من و دنياي رنگينم

نباشي تو اگر  ناباوران عشق مي بينند

در اين من  اين من آرام  در مردن به جز اينم

يادكن روزي از امروز كه من در سفرم

تا چنان مي گذرد بر من و چون مي گذرم

گاه بي خود ز فراق تو گهي مست اميد

پس دمادم به تو مشغول و زخود بي خبرم

همه ايام جواني به بطالت بگذشت

تا چسان بگذرد امروز كه پيرانه سرم

گاه بيماري  بيمارتر از چشم توام

چون به خواب اندرم  از موي تو اشفته ترم

زندگي بدون عشق

مثل يك تنگ بدون ماهيه

در عشق گه مست و گهي پست شوم

وز ياد تو گه نيست گهي هست شوم

در پستي و مستي ار نگيري دستم

يكبارگي – اي نگار – از دست شوم

 

من درد زدست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به ياد گار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم

تا تير نگاهت به دلم سخت نشست

بيچاره دلم از صدر زمين به درت پست نشست

آن روز كه از شست ابروي غمزه زنت شد رها

ديوانه دلم شد پي ليلي و چو مجنون به در بارگهت بست نشست

سوته دلان يكي يكي تموم شدند

سوته دلي نمونده غير از دل من

قصه ما تموم شده –درداي من شروع شده

بهونه قشنگ من –ديگه بهونه گم شده

بهار من سر نزده –پاييز دوباره امده

خزان عمر من داره –به زودي از راه مي رسه

دلم براي بودنت –براي اون خنديدنت

نمي دوني چه تنگ شده

بيا تا باز خنده روي لبام يك غنچه وا كنه

 قصه اي كه به پاي اون حروم شدند

تمام اون كاغذاي سفيد من

حالا نمونده غير اين خاطره هاي جور واجور

قصه ما خاطره شد الا خود اين دل من

رفتن تو موندن من ديگه شده عادتمون

كاغذاي سياه شده كه بوي غم ازش مياد

ميگن كه اون خراشايدستاي غم رو دل من

تموم شده واسه تو قصه عشق قصه من

اما نرفت از ياد من رفتن تو غصه من

حالا ديگه تموم شب همدم من ناله زار

گريه دوري تو و اين دل وامونده من

براي تو تموم شده قصه ماجراي من

اما تازه شروع شده براي من قصه شب براي من

يار من :

تنگه دلم براي تو

ناله مي كنم براي ديدنت

ليك

گوش به من نمي كني

يا كه مرا زياد بر

يا كه زمن سفر مكن

رنج فراق مي كشم

خون به دلم دگر مكن

روز جدايي ات مرا

يك نگه تو مي كشد

وقت وداع با تو نازنين

برمن مسكين كن نظري

ديده به هم نهاده ام

تا شنوم صداي تو

حلقه به در بزن بيا

باز دوباره پيش من

من كه زپا نشسته ام

مرغك پر شكسته ام

خيز كه خسته ام بيا

زين همه خسته تر مكن

اي گوش دل من تشنه آهنگ صدايت

اي ناي وجودم به تمناي نوايت

آسمان سينه ام پر درد ميشد ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد اشکهايم همچو باران دامنم را رنگ ميزد ...... وه چه زيبا بود اگر پاييز بودم

 

اکرم.ن

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 5:25  توسط جواد.ش | 

 
برخيز و يک دم با خودت خلوت کن اي دوست
برخيز و عشق را مانند من دعوت کن اي دوست
برخيز تا از برق نگاهت جان بگيرم
برخيز تا عاشق ترين عاشق بمانم
 برخيز تا با هم به اوج آسمانها پر گشاييم
  برخيز تا در ديار عاشقان با هم بمانيم
    
2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 1:29  توسط جواد.ش | 

تو رو پشت ديوار ها جا گذاشتم

تو رو تو موج در يا جا گذاشتم

تو رفتي و منم با صد هزار غم

تو آن جا و منم تنهاي تنها

تو و شوق تو رو ديدن محاله

تو رفتي و هزار خروار خاكه 
*******************************
 

ديشب باز هم باران مي باريد گمان كردم شايد گريسته باشي

دلم گرفته بود باز هم براي چشمانت دلتنگ بودم گويي آن زمان

چشمان تو را هم باراني مي ديدم . كاش هيچ گاه چشمانت را باراني نبينم

 

اکرم.ن

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 4:50  توسط جواد.ش | 

در اشك عاشقان برق ديگريست

در حلقه گيسوي يار تموج ديگريست

 

 

 

در جانم يار آتشي انداخته است كه در آفتاب نيست

مستم ولي مستي من از مي و شراب نيست

و اگر جدايي را پاياني بود و اندوه را فراموشي من مي ماندم و برايش باغچه گلي به يادگار مي كندم تا بوي گل او را مست كند

و باز بخندد و نگاهش را پشتوانه اي براي دلم قرار دهد و با لبخند او من نيز لبخندي بر دلم آورم تا آن روز وآن خنده و آن ديدار جاودانه شود سالهاست عشقم را در صندوقچه قلبم گذاشته ام و كليد

صندوق را در بطري تنهايي نهاده و به درياي بي پايان اميد شناور

ساخته ام تا شايد مسافري با زورق مهتاب و با كوله باري از محبت

آن را از آب برگيرد و نياز نامه ام را بر خواند و به ياري ام بشتابد

 

اکرم. ن

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 4:42  توسط جواد.ش | 

دوست دارم را من در دلاويز ترين شعر جهان يافته ام

 

پريشان است امشب خاطر من

 چه راهي مي زند اين روح بي تاب من 

 

 

چه پيش آمد . چه پيش آمد كه آن گلهاي خوبي ناگهان پژمرد؟

محبت را و رحمت را مگر دستي شبي دزديد و با خود برد؟

كجا باور كنندآن روز گاران را

براي كودكان سوگند بايد خورد

صفاي خاطري عشقي اميدي بود

ترنم هاي شيرين عزيزم برگ بيدي بود

گل گندم گل گندم نگاه دختر مردم

كجا باور كنند آن روز گاران را

براي كودكان بايد قسم خورد

 

 

دمبدم نور اميد از نگهت مي گيرم

مستي زندگي از چشم خمارت گيرم

هر نگاهت به تنم آتش تب مي ريزد

بوسه اي ده كه بدين شعله گواهت گيرم

هر زمان مي دهدم چشم تو اميد وصال

  اين پيام از نگه گاه به گاهت گيرم

گل نشكفته لب را به نسيم سخني رنجه مساز

كه هزاران خبر از طرز نگاهت گيرم

مي روي در شب ظلماني من مشتاب و ليك

تا من از اشك چراغي سر راهت گيرم

 

 

در اين نيمه شب تنهايي ودرد

به روي لوح سپيد دلم

تو را چنان كه دلم خواست ساخته ام

تو را ميان هزار تصوير

شناخته ام

و در قاب دلم

زيبا گونه قاب كرده ام

غبار غم گر فته دلم

نديده اي

نديده اي

غبار غم گرفته مرا

 

 

من به دنبال صدايي هستم

هم چو نفس باد

به دامان طبيعت

كه در آن جا نفسم تازه شود

جان من خالي از كالبد تن بشود
*****************************
 

در شب تنهايي

كه سكوتي است

و سكوتي سنگين

نغمه دلكش آواي تو مي خواندم از لايتنا هي

سوز آواز تو مي آوردم شوق به پرواز
 
اکرم.ن
2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 5:27  توسط جواد.ش | 

در گذرگاه خيالم

عكس و ياد تو گذر كرد

دير زماني بود كه من و تنهايي محفلي داشتيم رندانهو چه زيبا

آن را ربودي دزدانه وآن را پروراندي ماهرانه و اينك آن را تنها ميگذاري ظالمانه

براي تو تنها مي نويسم

 براي تو تنها
************************

اي طلوع تو

در ميان جنگل برهنه

هم چو طلوع سرخ عشق

پشت شاخه كبود انتظار

اي هميشه خاطرت عزيز

عاقبت كجا

كدام دل

كدام دست

آشتي دهد من و تو را؟

يك جهان ترانه ام شكسته در گلو

شعر بي جوانه ام نشسته روبرو

پشت اين دريچه هاي بسته

ميزنم هوار

اي بهار من بهارمن بهار من
************************
2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 5:16  توسط جواد.ش | 
روز مبادا

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

قيصر امين پور

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 7:34  توسط جواد.ش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گويند ققنوس هزارسال عمر كند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آيد هيزم بسيار جمع سازد و بر بالاي آن نشيند و سرودن آغاز كند و مست گردد و بال بر هم زند چنانكه آتشي از بال او بجهد و در هيزم افتد و خود با هيزم بسوزد و از خاكسترش بيضه اي پديد آيد و او را جفت نمي باشد و موسيقي را از آواز او دريافته اند. (برهان) علامه دهخدا

نوشته های پیشین
آذر 1385
آذر 1384
آبان 1384
مرداد 1384
پیوندها
دلنوشته ها
  آوای آزاد
  گالری نقاشی
  تست روانشناسي رنگها
  آموزش علوم غریبه
  دانشکده صدا وسیما
  فال حافظ
  اشعار بارانی
  مسیر سبز
  ر ی ر ا
  ادبستان
  جزیره خودمان
  بابانامه
  فال 2
  768
  56
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان